فقط سنم بالا میره ! عقل؟ هیچی!
ولی نسبت به نوشته ی قبل خیلیییی عوض شدم ! قبلا ۲ ماه سینگل موندن واسم عجیب بوده ، اما رکورد ۱ سال و نیم تنهایی رو هم رد کردم ! ولی بازم حماقت کردم ! حتی تو این سن !
البته اینبار مامانم نقش داشت!
چندین ماه طرف رفت و اومد و گل بگیر کادو بگیر، خودشیرینی کن، تا بالاخره حتی مامانمم گولشو خورد !
بهم میگفت مامان این بچه با ادبیه ، با جربزس ، از پس زندگی بر میاد ، بهش فرصت بده ! همه چیز که قیافه وپول نیس !
هرچی میگفتم مامان ب هم نمیخوریم ، ن خانوادگی ن مالی ن حتی ظاهری !
مامانم محکم میگفت مامان داری اشتباه میکنی !
حالا چی شد؟ همون مامان خودشو لعنت میکنه که کاش نگفته بودم بهت که خوبه ! و میره و میاد اونو نفرین میکنه!
طرف بلایی سر من اورد ک تراپیستم ک هیچوقت تو هیچ شرایط ب من نگفته بود دارو نیاز داری منو ارجاع داد به روانپزشک تا دارو بگیرم!
ادما خیلی کثافت شدن !
طرف مثل ی شکارچی صبور منو شکار کرد و شروع کرد ب سواستفاده ...
و دقیقا وقتی تلاش هاش برای اینکه کاری کنه من فکر کنم روانی شدم و اون کاری نکرنه با شکست رو ب رو شد ، غیبش زد و رفت توی نقش قربانی ...
الانم ناراحت نیستم ک تموم شده ها ، نه
به خودم میگم تو دلت واسه اون ادم تنگ نشده که! دلت بی تاب شده واسه شرایط زندگیت که تغییر کرده !
وگرنه چه نکته جذابی واست داشت؟
خودم میدونما ، خودمم جواب خودمو میدم ، ولی خب ...
سنم واسه این داستانا دیگه واقعا بالا بود ...
مینیمال هایی برای زندگی...ما را در سایت مینیمال هایی برای زندگی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 18