•254•

خرید بک لینک

فقط سنم بالا میره ! عقل؟ هیچی!

ولی نسبت به نوشته ی قبل خیلیییی عوض شدم ! قبلا ۲ ماه سینگل موندن واسم عجیب بوده ، اما رکورد ۱ سال و نیم تنهایی رو هم رد کردم ! ولی بازم حماقت کردم ! حتی تو این سن !

البته اینبار مامانم نقش داشت!

چندین ماه طرف رفت و اومد و گل بگیر کادو بگیر، خودشیرینی کن، تا بالاخره حتی مامانمم گولشو خورد !

بهم میگفت مامان این بچه با ادبیه ، با جربزس ، از پس زندگی بر میاد ، بهش فرصت بده ! همه چیز که قیافه و‌پول نیس !

هرچی میگفتم مامان ب هم نمیخوریم ، ن خانوادگی ن مالی ن حتی ظاهری !

مامانم محکم میگفت مامان داری اشتباه میکنی !

حالا چی شد؟ همون مامان خودشو لعنت میکنه که کاش نگفته بودم بهت که خوبه ! و میره و میاد اونو نفرین میکنه!

طرف بلایی سر من اورد ک تراپیستم ک هیچوقت تو هیچ شرایط ب من نگفته بود دارو نیاز داری منو ارجاع داد به روانپزشک تا دارو بگیرم!

ادما خیلی کثافت شدن !

طرف مثل ی شکارچی صبور منو شکار کرد و شروع کرد ب سو‌استفاده ...

و دقیقا وقتی تلاش هاش برای اینکه کاری کنه من فکر کنم روانی شدم و اون کاری نکرنه با شکست رو ب رو شد ، غیبش زد و رفت توی نقش قربانی ...

الانم ناراحت نیستم ک تموم شده ها ، نه

به خودم میگم تو دلت واسه اون ادم تنگ نشده که! دلت بی تاب شده واسه شرایط زندگیت که تغییر کرده !

وگرنه چه نکته جذابی واست داشت؟

خودم میدونما ، خودمم جواب خودمو میدم ، ولی خب ...

سنم واسه این داستانا دیگه واقعا بالا بود ...

مینیمال هایی برای زندگی...

ما را در سایت مینیمال هایی برای زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 10:48

صفحه بندی